نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد 1394ساعت 1:10 توسط آیسلین مامان باباسی

 

سلام نفسم،هستی مامان....تولدت بهانه ای شد که بیام واست بنویسم...تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاد و تو خیلی چیزا یاد گرفتی،خیلی حرفا زدی،خیلی شیرین کاریا کردی که اگه بخوام اینجا بنویسم. باید کلی وقت بزارم و تو یه پست نمیشه... سه سال از  به دنیا اومدنت گذشت و تو هر روز جلوی چشام بزرگ و خانوم میشی،چه زود میگذره این روزای شیرین،کاشکی میشد این روزا رو به کندی سپری کرد.

 

عزیز مامان اونقدر مهربون ودختر با احساسی شدی که نگو،بهم میگی مامان دوست دارم،،میگم دخترم عاشقتم وتو هم میگی مامان منم عاشقتم..این جمله ها رو که از دهن کوچکت میشنوم زیباترین حس دنیا واسه من میشه.چقدر خوشبختم من که دختری مثل تو دارم. 

 

هر روز که صبح از خواب پا میشی سراغ بابا رو میگیری، اگه خونه باشه  که کلی خوشحال میشی اگه نه میگی بابا یوخدی آخی من داریخاجام ، بابا گتمسین ایشه دا ، وقتی هم که بابا بهت میگه که دخترم برم کار کنم که  بتونم پول بیارم و واست اسباب بازی بخرم ، تو هم در جوابش میگی بابا تو که کارت داری با اون میخریم پول رو میخواییم چیکار...

 

چند ماهی میشه که به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم،اما تو هنوز سراغ خونه قبلی رو میگیری و بعضی وقتا دلتنگی میکنی،میگی من اون خونه رو دوس دارم بریم اون خونمون.حتی گاهی گذرمون که به اون محله قدیمی میافته ،میگی از این کوچه میره ها خونمون،بعد میکی بابا چرا فروختیش من اینجا رو دوس دارم.

 

امسال یه تولد خودمونی واست گرفتیم،تصمیم داشتیم واسه تولدت ماشین بخریم، اما وقتی رفتیم مغازه تا موتورو دیدی گفتی من از موتورنیما(پسر عمه ات) میخوام ، ما هم که دیدیم اصرار داری موتور بخریم دیگه قید ماشین رو زدیم واست موتور گرفتیم.مبارکت باشه عزیزم...

 

 

این عکس واسه عید هست.

آی سل و آیهان گلم ...

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394ساعت 23:47 توسط آیسلین مامان باباسی |

پدر كه باشی سردت می شود ولی كت بر شانه فرزند می اندازی.

چهره ات خشن می شود و دلت دريايی، آرام نمی گيری تا تكه نانی بياوری.

پدر كه باشی، می خواهی ولی نمی شود، نمی شود كه نمی شود.
در بلندايی از اين شهرت مشت نشدن ها بر زمين می كوبی

پدر كه باشی عصا می خواهی ولی نمی گویی .
هر روز خم تر از ديروز، مقابل آينه تمرين محكم ايستادن می كنی.

پدر كه باشی حساس می شوی به هرنگاه پرحسرت فرزند به دنيا،
تمام وجود خودت را محكوم آرزوهايش می كنی!

پدر كه باشی در كتابی جايی نداری و هيچ جایی زير پايت نيست .
بی منت از اين غريبه گی هايت می گذری تا پدر باشی .
پشت خنده هايت فقط سكوت ميكنی.

پدر كه باشي به جرم پدر بودنت حكم هميشه دويدن را برايت بریده اند ،
بی هيچ اعتراضي به حكم ، فقط می دوی و درتنهایی ات نفسی تازه می كنی.

پدركه باشی پيرنمی شوی ولی يك روز بی خبر تمام می شوی و پشت ها را خالی می كنی ،با تمام شدنت ،
حس آرامش را بعد از عمری تجربه می كنی.

پدر كه باشی در بهشتی كه زير پای تو نبود هم دلهره هايت را مرور می كنی.

” تقديم به همه پدران دنيا ”

نوشته شده در يکشنبه 13 ارديبهشت 1394ساعت 12:24 توسط آیسلین مامان باباسی |

دختر که داشته باشی انگار خودت را با دست خودت پرورش میدهی...
انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی...
دختر است ، از کودکی آفریده شده برای مادری
آن هنگام که عاشقانه موهای عروسکش را شانه میزند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند،لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد...
دختر است ،آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند،آن هنگام که خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند و دستهایت را با دستهای کوچکش نوازش میکند...
وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند ،به چشمهایت خیره میشود و می گوید :مامان چرا خوشحال نیستی ؟!
دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی،بغضت را فرو بری و بخندی،راحت با غمت می شکند...
او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد...
هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد ،ولی ...
آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه میدهد..
هر سال،روز مادر آفریدگار را برای هدیه بی نظریش شکر میکنم ...
و این هدیه با ارزشترین هدیه همه عمرم خواهد بود...

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردين 1394ساعت 7:42 توسط آیسلین مامان باباسی |

سلام عزیز دل مامان، بالاخره بعد از مدتها تونستم بیام.. ببخشید عشقم اخه چند وقتی هست خیلی سرم شلوغه .تو این چند وقت کلی اتفاقهای خوب افتاد، تابستون که از خرداد به بعد یا مسافرت  بودیم یا عروسی،آخه تو قامیل کلی عروسی بود...تابستون که تموم شد تصمیم گرفتیم خونمون  رو بفروشیم یکی بزرگتر بخریم. از مهر هم تا الان هم درگیر خونه هستیم. قراره چند روزه بعد اسباب کشی کنیم...تو هم که کلی شلوغ شدی خوابت کم شده، شب ساعت 1 میخوابی، تا تو میخوابی منم خوابم میگیره ،این از شبمون..روزا کلی شلوغی میکنی تنهایی هم بازی نمیکنی من هر جا میرم تو هم دنبال منی.. روزا هم نمیذاری به کارام برسم.

 

تو این چند ماه اینقدر بزرگ شدی و بلبل زبونی میکنی ،هر چی من بهت میگم تو هم برمیگردی به خودم میگی

میگم آی سل جانیمسان، تو هم به من میگی مامان جانیمسان،عمریمسن، عشقیمسن...

تو این چند ماه 4 تا دندون دیگه 2 تا از بالا 2 تا از پایین در آوردی.

وقتی از دست عصبانی میشم ،یا میخوام کاری رو نکنی اخم میکنم، بر میگردی با لبخند میگی مامان بخند ومنم خنده ام میگیره .دیه اخمم کارساز نمیشه، نقطه ضعفم رو میدونی.

عاشق رقص و لباس پرو کردنی...

و خیلی چیزایی دیه که الان یادم نمیاد...بریم خونه جدید بازم میام واست مینویسم فندقممم

 

از دوستای گلم به خاطر اینکه نمیتونم بهشون سر بزنم معذرت میخوام...

 

یلدای امسال....

عاشق لحظه هایی هستم که با تو میگذره....

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 30 آذر 1393ساعت 1:45 توسط آیسلین مامان باباسی |

 

گل نازم ،دختر عزیزم روزت مبارک...

 

عزیز دلم مامانی ببخشید چند ماهه نتونستم وبتو به روز  کنم.آخه چند وقته سرم خیلی شلوغه، میام به زودی عزیزم ...دوست دارم عشقم

 

نوشته شده در جمعه 7 شهريور 1393ساعت 0:28 توسط آیسلین مامان باباسی |

❤شکلکهــای
جالـــب آرویــــن❤

گوزل قیزیم بیر دیش داها چیخاتدین و اولدون 17 دیشلی عزیزیم...

 

بونی دا دییم کی میسواک وورماغی چوخ سویسن...

 

شدی 17 دندونه عزیزم...

نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1393ساعت 1:12 توسط آیسلین مامان باباسی |
نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد 1393ساعت 10:33 توسط آیسلین مامان باباسی |

 

آمدنت چون رستاخیز، عدل گستر است و چون سپیده صبح،

 

نوید آغازی دوباره برای همه خوبی هاست .

 

میلاد مهدی موعود مبارک باد

 

نوشته شده در جمعه 23 خرداد 1393ساعت 9:00 توسط آیسلین مامان باباسی |

 

تولدت مبارک هستی من

 

سلام به دختر بهاری من ، عزیزترینم  تولدت مبارک ایشالله زندگیت هم مثل خودت همیشه بهاری باشه ...2 ساله شدی عشقم..خدا رو به خاطر این نعمت زیبا هزاران بار شکر میگویم.دختر عزیزم  تو با وجودت منو  خوشبخت ترین مادر دنیا کردی و  من هم خوشبخت بودنت رو هر روز از خدای مهربون میخواهم.

 

به بهانه تولدت مادرانه میخواهم برایت درد دل کنم.

عزیز دلم سعی کن همیشه شاد  باشی و برای خودت زندگی کن.

 سعی کن نذاری  غم راه دلت رو پیدا کنه...

هیچوقت انسانهای منفی نگر و در زندگیت راه نده و از آنها دوری  کن زیرا که اگر باشن تورا هم غمگین خواهند کرد هم از هدفی که داری مایوس خواهند کرد...

عزیزم تو همیشه بهترین هستی پس اینو فراموش نکن...

اینم به یاد داشته باش که تو پدر و مادری داری که بی نهایت دوستت دارن برای خوشبخت بودن تو هر کاری خواهند کرد و سعی خواهند کرد که بهترین مامان و بابا برای تو باشن.

 

دختر عزیزم امسال تولدت رو خودمونی گرفتیم.خانواده مامان و خانواده بابا شام خونه ما دعوت بودن.راستش اصلا وقت کافی واسه یه تولد بزرگ نبود آخه این روزا هی عروسی و عقد اینجور مراسما دعوت بودیم.

کادوی تولدت هم عزیزم بابا اول میخواست ماشین شارژی واست بگیره اما چون خونمون کوچیک بود .تصمیم گرفتیم کادوی تولدت بیمه عمر باشه..مبارکت باشه گلم

 

از شیر گرفتنت

عشق مامان تو این چند وقته گذشته تو مهمترین اتفاق زتدگیت و اولین جدایی بزرگ تو این دو سال رو تجربه کردی. بله عزیزم این جدایی از شیر گرفتنت بود. اگر این جدایی برای تو سخت بود برای من سخترین و تلخ ترین بود.

چند وقتی بود که میخواستم از شیر بگیرمت هم خوب غذا نمیخوردی هم نگران دندونات بودم..خلاصه یه روز ( یکم خرداد ) همینجوری که هنوز تصمیم قطی نگرفته بودم. عصر بود که اومدی ممی بخوری منم همینطور الکی گفتم آی سل ممی اوف شده و تو در کمال ناباوری دهنتو آوردی نزدیک بعد دور شدی گفتی اوف شده بیار بوس کنم و بوس کردی و رفتی تا شب نخواستی... شب هم راحت خوابیدی.اما نصف شب بیدار شدی با دهنت دنبال ممی میگشتی منم تصمیم گرفتم یهویی از شیر نگیرمت در طول شب 2 بار خوردی. صبح هم که بیدار شدی طبق عادت ممی خواستی تا گفتم اوف شده گریه کردی منم دلم طاقت نیاورد بهت دادم.اما در طول روز اصلا اذیت نکردی هر موقع دلت ممی میخواست میومدی میگفتی مامان ممیش بعد میگفتی اوف شده بیار بوس کنم بعدش هم میگفتی مال منم اوف شده بوس کن مامان...شب دوم هم یه بار بیدار شدی اول خواستم بهت ندم اما تو یهویی تو خواب با دهنت گرفتیش تا خواستم در بیارم دیدم با چه ذوقی میخوری که دلم سوخت خیلی گریه ام گرفت.گذاشتم تا یه دل سیر بخوری.صبح که پاشدی دیگه نخواستی .حالا تا ممی دلت میخواد میگی مامان  پستونک...ممنونم عزیز دلم به خاطر این صبوریت که همه تعجب کرده بودن که به این راحتی از شیر گرفته شدی،اگر این صبوری تو نبود مامان خیلی زود شکست میخورد..

 

کوتاه کردن مو

گلم چند روز مونده به تولدت بردم موهاتو کوتاه کردن البته نمیخواستم این کار و کنم آخه موی بلند بهت میومد .اما یه روز دیدم موهات موخوره داره واسه همین به اجبار این کارو کردم...

 

اینم بگم که من و بابایی تصمیم گرفتیم که دیگه کمتر بیام  واست بنویسم. هر چند یه ماه میام اتفاقات مهم رو واست ثبت میکنم.اما سعی میکنم به دوستام سر بزنم...

از تولدت زیاد عکسای خوبی نتونستیم بگیریم آخه  یه جا بند نمیشدی...

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

دست پدر و مادر بزرگها ،خاله ها،عموها درد نکنه برای کادوها...

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

http://falshbaner.persiangig.com/image/tavallod/babol2011-30.gif

موهاتو کوتاه کردیم شبیه پسرا شدی...

 

نوشته شده در يکشنبه 18 خرداد 1393ساعت 16:50 توسط آیسلین مامان باباسی |

 

 

همسر عزیزم

از وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد

اندیشیدم که الهه عشق بهترین را نصیب من کرده است.

 15 خرداد سالروز تولدت را که قشنگترین روز زندگی ام است تبریک میگویم.

نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد 1393ساعت 0:03 توسط آیسلین مامان باباسی |

    84.gif83.gif    آیلــــــــــــیق اولــــدون نازیــــــــــــــــــــــــم

 

7.gif

 

عزیزیم 23  آیدا گئچدی و چوخ آز قالدی ایکی یاشین اولسون... ایکی ایل نه تئز گچدی ،البیر دوننیدی  ایکی گونلوغیدین و تازا بیمارستانلان اوه گتریردیخ...گوزل قیزیم سنلن نه گوزل گونلر گئچیدیخ بو ایکی ایل منه بیر رویا کیمیدیر...سنین هر گولوشون سنین هر باخیشین سنین هر دانیشیغین بیزه زندگانلیغی داهادا شیرینلتدی...

بوی آی چوخ باشیمیز قاتیشیخ اولدی...آیین اولینده کی گتدیخ مسافرته،قیدنلن سورا بیر تویا دعوتیدیخ کی بیر ایکی گون اونا باشیمیز قاتیشدی.... سورادا کی خالانین توییدی بیر هفته ده اونا باشیمیز قاتیشدی...

نئچه گوندی ده کی سنی بتردن سویوخ وروب ،هر نه قدر ده داوا وریریخ توخدامیسان.غذا دا کی اصلاً یمیسن ...چوخ ضعیفلیبسن...

ناز قیزیم ایستیرم سنی دا بالابالا سوتدن آییرام....آما هله جرات الیه بیلمیرم.... ایکی ایل سنه سوت ورماخ منه چوخ شیرین و گوزلیدی ، کی ایستیردیم سن سوت ییسن، منده سنه دویونجان باخام.... سنه سوت ورماخ ،سوت یینده هر دن گوز آلتی منه باخماغین،الیونن منیم اوزومی ناز الماخ،بیراز یینن سورا  دماخ بسدی مامان... بولار هامیسی منه شیریندی...بو لحظه لری کنارا قویماخ هم سنه ،همده منه راحات دییر..آما دا زامانی یتیشیب سوتدن آیریلاسان ....

بو گونلر ده  ممیه ، ممیش دیسن...

منیم شیرین دیللی قیزیم ،اوقدر شیرین دانیشیسان  هر بیر تازا جمله دینده سنی تو توب باغریما باسیرام و اوگوزل دوداخلاریوی سایسیز اوپورم ... هر زادین آدین بیلیب دیسن ....3 سایسین بیلیسن، بر عکس ده سایسان...تلفونی گوتوروسن،دیرم آی سل نینیسن ..دیسن زنگ ورورام...ایستسن بیر زاد ییسن هر کس دور و بریودا اولسا اونا تاروف الیسن و دیسن یییسن...الیوده آشغال اولسا اصلا یره آتمیسان و آشغال قابی آختاریسان..

 و بالاخره سی دی بلاگین الیمیزه چاتدی...

 

***************************************************************************

عزیز دلم 23 ماه هم گذشت چند روز دیگه 2 سالت میشه. 2 سال مثل برق وباد گذشت انگاری همین دیروز بود که 2 روزه بودی وتازه از بیمارستان آورده بودیمت خونه...خوشگلم با تو چه روزهای زیبایی داشتیم. این دو سال مثل یه رویا بود واسم که هنوزم هست... هر خنده تو ،هر نگاه تو ،حرف زدن تو زندگی رو واسه ما لذت بخشتر کرده...

این ماه خیلی سرمون شلوغ شد. اول ماه رفتیم مسافرت همین که برگشتیم یه عروسی دعوت بودیم که چند روز هم رفتیم بعد که دوباره برگشتیم عروسی خاله مهسا بود که چند وقت هم سر گرم اون بودیم..

چند وقتی هم هست که بد جوری سرما خوردی هنوزم خوب نشدی..لب به غذا هم که نمیزنی لاغرتر شدی..

نازم میخوام از شیر بگیرمت اما هنوز جراتشو پیدا نکردم...2 سال شیر دادن به تو واسه من بهترین لحظه های زندگیم بود..وقتی شیر میخوردی ،چشتو به چشام میدوختی،بعد یه لبخند کوچولو بعد یه چند دقیقه میگی مامان بسه...هیچوقت از این لحظه ها سیر نمیشم...میدونم عزیزم که چقدر واست سخت خواهد شد که کنار بذاریش اما واسه من سختر...اما چی میشه کرد مجبورا باید هر دوتامون این سختی رو تحمل کنیم. میدونم تو دختر صبوری هستی عزیز دلم...

این روزا اونقدر شیرین حرف میزنی و جمله میگی که با هر جمله ای که میگی،بغلت میکنم ، محکم  و سفت لبای کوچیکتو تا دلم بخواد میبوسم...

و بالاخره سی دی بلاگت هم دستمون رسید....

 

 

 

 

7.gif

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

عروسی خاله مهسا...

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

خطوط حیوانات

 

نوشته شده در شنبه 3 خرداد 1393ساعت 10:06 توسط آیسلین مامان باباسی |

سلام عزیز دلم چند وقت پیش ما یهویی تصمیم گرفتیم که به یه مسافرت کوچولو بریم. و مقصدمون هم قشم شد...واسه چهارشنبه بلیط گرفتیم. چون پرواز مستقیم از تبریز به قشم نبود مجبور شدیم دو مسیره بریم.صبح ساعت 10.30 از تبریز به تهران پروازمون بود.که حدودا ساعت 11.30 رسیدیم تهران.و اون یکی پرواز واسه قشم ساعت 3.30 بود تصمیم گرفتیم بریم برج میلاد که یه کم به فرودگاه نزدیک بود. تو خیلی از اونجا خوشت اومده بود مخصوصا از بامش که همه جا رو میتونستی ببینی...و از گالری هنرش که مجسمه هارو دوست داشتی...نتونستیم زیاد اونجا بمونیم باید زود برمیگشتیم فرودگاه....صبح هوا عالی بود اما همین که از ظهر گذشت هوا رفته رفته ابریتر شد و باران و رعد و برق...و تاخیر پروازها اما بعد یه ساعت هوا  آروم شد . اما هواپیمایی که ما قرار بود باهاش بریم هنوز از قشم پرواز نکرده بود و ما 3 ساعت و خورده ای تو فرودگاه منتظر نشستیم...یادم نرفته اینم بگم که مامانی یه کم از هوا پیما میترسید اخه چون چند سال پیش موقع برگشت از ترکیه هواپیما یه کم ادا در آورده بود .واسه همین از همون موقع ترسش مونده بود. و اون روز تو فرودگاه هر دقیقه که میگذشت استرس من بیشتر میشد.خلاصه تو اوج ترس من هواپیما رسید و ما سوار شدیم و باز از بخت بد من هوا چون بادی بود هواپیما از تهران لرزش داشت تا خود قشم...یعنی وقتی تو قشم فرود اومدیم انگاری خدا جونم رو بهم بخشیده خیلی خوشحال بودم... یعنی فکر کنم چند کیلو لاغر شدم .بابایی هم چون دید که من دیگه نمیتونم با هواپیما برگردم .تصمیم گرفت بلیط قطار بگیره... تقریبا ساعت 9 رسیدیم فرودگاه قشم که از فرودگاه تا خود قشم 1 ساعت راه بود. وقتی رسیدیم قشم ساعت دور و بر 10.30 اینا بود که رفتیم هتل تا کارای رزرو رو انجام بدیم نیم ساعت طول کشید.چون گفته بودن غذای هتل اصلا خوب نیست .که راست هم گفته بودن...گفتیم بریم سیتی سنتر که هم یه دوری بزنیم هم شام بخوریم برگردیم.و ساعت 12 اینا بود که برگشتیم هتل....

فرودگاه تبریز قبل از پرواز

شکلکهای جالب و متنوع آروین

بام برج میلاد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

برج میلاد

 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

برج میلاد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

برج میلاد

 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

برج میلاد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

فرودگاه قشم

شکلکهای جالب و متنوع آروین

لابی هتل پس از رسیدن قربونت برم که خستگی  از چشات میباره...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

شهر درگهان

شکلکهای جالب و متنوع آروین

مرکز خرید سیتی سنتر

شکلکهای جالب و متنوع آروین

مرکز خرید خلیج فارس

شکلکهای جالب و متنوع آروین

شکلکهای جالب و متنوع آروین

میرفتی پشت لباسها قایم میشدی تا پیدات کنیم...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

واست کالسکه اجاره کردیم تا یه جا بند شی اما تو این هم زیاد ننشستی...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

سیتی سنتر این دایناسور خیلی جالب بود و توخیلی دوسش داشتیو تکون میخورد دهنشون باز میکرد و میبست...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

از مانکن های بچه خوشت میومد و هر جا میدیدی بغل میکردی...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

گپ کودکانه(عروسکت  رو بهش نشوون میدادی)

شکلکهای جالب و متنوع آروین

آموزش بولینگ  بابایی به آی سل....

شکلکهای جالب و متنوع آروین

اینقدر ما لباس پرو میکردیم که تو هم یاد گرفته بودی. لباسها رو ور میداشتی میگفتی قشنگه،خوشگله...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

شکلکهای جالب و متنوع آروین

بازم آی سل خسته....

شکلکهای جالب و متنوع آروین

ما داشتیم داخل مغازه خرید میکردیم که برگشتیم دیدیم از مغازه بغلی که کفش میفروخت دمپایی ور داشتی و میخوای پای مانکن کنی و هی میگی نی نی بپوش...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

محوطه غار خوربس به خاطر فراوانی پشه داخل غار نرفتیم..

شکلکهای جالب و متنوع آروین

قلعه پرتغالی ها

شکلکهای جالب و متنوع آروین

شکلکهای جالب و متنوع آروین

میخواستیم بریم جنگلهای حرا و دلفین ها که نشد آخه وقتی رسیدیم تا قایق ها شروع به کار کردن ترسیدی و سوار نشدی... 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

ساحل طلایی

شکلکهای جالب و متنوع آروین

اسکله بندر عباس داری به بابا کمک میکنی..

شکلکهای جالب و متنوع آروین

قطار بندر عباس - تهران

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد 1393ساعت 2:35 توسط آیسلین مامان باباسی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد